ترس و سکوت
یک صدای نامفهوم در سکوت نیمه شب تمام ترسها را به جانم می اندازد.آدم در این جور مواقع آیه الکرسی می خواند.من اما تمام سوراخ سمبه های خانه را میگردم و بعد که خیالم راحت می شود تازه یادم می افتد که آیه الکرسی بخوانم.آن را با شک و دو دلی می خوانم.مونثها پریود که می شوند دین آنها را چند گام عقب تر می اندازد.حکم نجاستی را دارند که با غسل و وضو پاک نمی شود.مگر آنکه دوره اش به سر آید.قبلترها در این ایام به جز صلوات ذکری نمی گفتم.این یک صلوات را هم انگار یواشکی در افکار کودکانه ام از محمد اجازه گرفته بودم.بعدها دین رنگ دیگری گرفت و فتوای ملاها زیاد شد و تا جایی پیش رفت که می توانستی از حفظ بخوانی و فقط دست به نوشته های قرآن نزنی.مطهر که نباشی حق لمس نداری.من اما عدول نکردم یا دلم نخواست که در دل هم بخوانم اما امشب به جای صلوات آیه الکرسی خواندم و بعد دلم به حال خودم سوخت.مردها پی خوشگذرانی به چابهار رفته اند و زنها و کودکان بر جا مانده اند.در این جور مواقع هر کس پدر و خانه پدری دارد بازی را برده است.پدر انرژی عظیمی ست که جایش را هیچ کس نمی تواند پر کند.او که نباشد هر جا به در بسته بخوری جای خالی اش را حس می کنی.حسی که چون پتک پیوسته بر سرت فرود می آید و نمی دانی که چطور جلوی ضربه اش را بگیری.له می شوی و دوباره سر هم می شوی تا آخرین ضربه که نمی دانی کی و کجا تو را از پا می اندازد و دیگر توان برخاستن نخواهی داشت و خاک می شوی.سکوت ممتد ادامه دارد و به جز تیک تیک ساعت صدایی به گوش نمی رسد.حتی گازوییل کشها هم به خواب رفته اند یا من فکر میکنم که به خواب رفته اند و الان سر از مرز در آورده اند یا دل جاده را می شکافند.پریروز ماهاتون در خانه اش را چهارطاق باز کرده بود و منتظر پسرش بود.مرا که دید گفت"دلشوره دارم.یک لحظه پسرم را خونین و مالین دیدم.خواب نبود.بیداری هم نبود.تو می گویی اتفاقی برایش افتاده است؟"گفتم"مگر زنگ نزده است."گفت"نه.در دسترس نیست."نمی دانستم در جوابش چه بگویم؟گفتم"حتما در راه است و موبایلش آنتن نمی دهد.در را باز بگذار و خودت برو داخل .هوا سرد است."گفت"نیم ساعت دیگر می نشینم و بعد می روم."با کلید در را باز کردم و وارد خانه شدم.نگرانی ماهاتون به من رسیده بود.خواب و بیدارهایش بیشتر وقتها درست از آب در می آمد.با خود گفتم"کاش به جای دلداری بیهوده به او می گفتم که صدقه بدهد."به داخل اتاق که رسیدم.کیف مدرسه را گوشه ای پرت کردم و لباس رسمی را از تن بیرون آوردم."خاک بر سر این شغل و این لباس رسمی.تا دم گور همراهم است."لباس ساده و راحت بلوچی و نخی که پوشیدم دوباره به کوچه رفتم.خبری از ماهاتون نبود ولی در خانه اش باز بود.در را بستم.خناس به جان من افتاده بود و در لابلای وسواس شیاطین به دنبال این بودم که چرا پسر جوان ماهاتون گازوییل کش شد؟چرا دکتر ،مهندس یا شاگرد کتابخوان بنزین فروشی آنسوی خیابان نشد؟جوابها فراوان بود و قسمت دهن تمام دلایل را گل گرفته بود.پسر ماهاتون آن شب نیامد.من از وقتی که به خواب رفتم تا بیداری کابوس مرگ دیدم و آخر ترجیح دادم که نخوابم.صبح که شد به کوچه سرک کشیدم در خانه ماهاتون بسته بود.خدا را شکر کردم و با خود گفتم"مثل اینکه پسرش آمده است."حوالی ظهر ماهاتون با چشمان قرمز به خانه مان آمد. منتظر خبر بدی بودم.گفت"دیدی حسم راست بود.ماشین پسرم از جاده منحرف شده بود.ماشین با سر به یک تپه خاکی خورده و شیشه اش شکسته است.خدا رحم کرده که فقط سرش جزیی شکسته و دستش زخمی شده است.خوب شد که برایش صدقه دادم وگرنه می دانم که اتفاق بدتری می افتاد."گفتم"خدا را شکر که پسرت سالم است ولی چرا پسرت یک کار دیگر نمی کند؟تو تا کی می خواهی در این عذاب و استرس زندگی کنی؟"گفت"مثلا چه کار کند؟این سوالی است که هر بار در پاسخ به اعتراضم می گوید.راست هم می گوید.تو می گویی در این سن و سال که درس و مشقی نخوانده و فقط همین ماشین کهنه را دارد چه کار دیگری از دستش ساخته است؟"در پاسخ ماهاتون جوابی نداشتم.لیوان آبی به دستش دادم و گفتم"حالا خدا را شکر که به خیر گذشته است."ماهاتون آب را خورد و با عجله خداحافظی کرد.گویی چیزی یادش آمده بود.گفتم"کجا؟"گفت"یادم آمد که نماز ظهر نخوانده ام."نگذاشت که حرف دیگری بزنم و از خانه بیرون زد.از دیروز است که خبری از او نیست.روزهایی که پسرش در خانه است.از خانه اش تکان نمی خورد و قربان صدقه ی پسرش می رود و هر بار که او را به دستان پر از بیم جاده می سپارد تا برگشت پسرش آرام و قرار ندارد.آه آن زن دامن هیچ کس را نگرفته است.دعایش تا سقف خانه اش بالاتر نرفته و هنوز به عرش نرسیده است.تا سپیده دم و آغاز صبح زمان باقی است.