اسپنتان

سنت

عاقبت تمام شجاعتش را جمع می کند و شفاهی دعوت می کند تا در عروسی اش شرکت کنم.دلم می گیرد.ازدواج یک دختر چهارده ساله که وقت تفریح و درس خواندنش است برایم تاسف بار است.می گویم"تو که گفتی سه سال صبر می کنند.چطور شد که وقت درس و مدرسه یاد ازدواج افتادید؟"می گوید"مادر پسره اصرار دارد که پسرش را داماد کند.هر چی به نامزدم گفته ام که الان وقت مناسبی نیست.قبول نکرده است.نمی تواند حرف مادرش را نادید بگیرد.دلم نمیخواد الان ازدواج کنم ولی مجبورم."نگاهی به چشمان شرمگین و مضطربش می اندازم و می گویم"مبارک است.ولی من به دلایلی نمی توانم به عروسی ات بیایم.""خانم من نمی خواهم ازدواج کنم.نمی خواهم زن کسی بشوم."لبخندی می زنم و می گویم"چاره ای نیست.عادت می کنی."به در دفتر که می رسم از هم جدا می شویم.او پی کار خودش می رود و من پی کار خودم.می توانم حس دخترک نوجوان را درک کنم ولی نمی توانم جلوی ازدواج زودهنگامش را بگیرم.طنین صدای ملتمسش در گوشم می پیچد."دخترک زندگی بی رحم تر از آنست که التماس صدایت را بشنود.کر است."

Espantan چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ 23:30
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان