تساوی
فردا اول مهر است. یوغ را فقط بر گردن عده ای از معلمان گذاشته اند که سر کلاس درس حاضر باشند.عده ای هنوز در سفر هستند و به خود این آزادی را داده اند که این هفته را نباشند.وقت شروع به کار همه ی آزاد و دربندها اول مهر است.یکی مدیر را می شناسد. یکی در اداره پارتی دارد و یکی دختر و همسر فلان شخصیت است و بالاخره به نوعی رها می شود که نیاید و نمی اید.آب از آب تکان نمی خورد و عدالت همچنان برقرار است.در گروه مدرسه پیغام فرستاده که فلان شهر هستم.هیچ کس هم از او نمی پرسد که چطور و چگونه روز اول مدرسه حضور نداری و چرا نیستی؟چرا همیشه عده ای هستند و عده ای نیست می شوند و همه در یک کفه ترازو قرار می گیرند چه آنها که رها بوده اند و چه آنها که وجدان نگذاشته که پی کار خود بروند.آدم وقتی این تساوی نامساوی را می بیند دلش می گیرد...