حس کتاب
دو هفته از کتاب خواندن عقب افتاده بودم و حال که سرم را در لاک کتاب فرو کرده بودم حوصله خواندن نداشتم.کتابی که می خواندم اول نویسنده را تبلیغ کرده بود.که فلانی و فلان شخص شخیص در موردش چه و چه گفته اند.بیشتر صفحات تبلیغی را ورق زدم و بالاخره به متن اصلی رسیدم.چند صفحه خواندم و به قسمت شاگرد و معلم که رسیدم کتاب را کنار گذاشتم.چیزی بیشتر از زمستان سرد مدرسه ذهنم را مشغول کرده بود.از اینکه که قرار بود با آغاز مهر سر کلاس بروم و به دخترها آموزش بدهم چندشم می شد.یاد حس سریش بعضی از آنها تهوع آور است.کتاب را بستم و از حس یخ زمستانی که قرار است بیاید به خود لرزیدم.