امتحان
رخسار آدم ها پیش از حرف زدن احوالشان را معلوم می کند.گفت"بعد از اینکه به تهران رفتم و دواهای دکترها را خوردم حالم خیلی خوب شد اما یک هفته است که دوباره تنگی نفس گرفته ام.دیوانگی کردم و حیاط خاکی خانه را جارو زدم.از همان روز است که حالم مثل سابق شده است."گفتم"ولی به نظر می رسد که نسبت به دیروز بهتری.از رنگ چهره ات معلوم است."گفت"راست است ولی هنوز خوب نشده ام."در دل گفتم"بیماری ات از غصه و غم هاست نه جارو کردن خاکها که زن بلوچ به روفت و روب عادت دارد و بیمارش نمی کند"در ادامه گفت"پسرم را دوباره تحویل کمپ ترک اعتیاد دادم. هر چند می دانم آزاد که شود دوباره از سر می گیرد."گفتم"پسرت بعد از ترک داروی اعصاب هم می خورد؟چیزی که آرامش کند."گفت"اگر قرص اعصاب بخورد که صبح تا شب می خوابد."در دل گفتم"بهتر از آن است که دل تو را ریش کند"می دانستم پیشنهاد غیرعلمی داده ام.سخنم را اصلاح کردم و گفتم"این بار بعد از بازگشت پسرت او را پیش یک مشاور ببر.شاید یک مشاور خوب بتواند کاری برایش انجام دهد."انگار حرفم چراغی در دل زن روشن کرده باشد چهره اش از هم باز شد و گفت"راست می گویی.شاید همینی که تو گفتی و نامش به دهنم نمی آید بتواند کاری برایم انجام دهد"در دل گفتم"چشمم آب نمی خورد ولی شاید این بار کار پسرت دوباره به بن بست کف بسته کمپ نیفتد و نوری در دلش روشن شود و غصه ای از دلت برداشته شود."