دلهره
صدای زنگ در که می آید جیغ خفه ای می کشد.من به لطف آشپزخانه اپن و بی در و پیکر صدایش را می شنوم و به روی خود نمی آورم.می دانم که از مدتها قبل او به این از جا پریدن و ترس مبتلا شده است.از ترس بی موقعه اش خنده اش می گیرد و با جوری که بشنوم می گوید"دنیا را می بینی کارم به جایی رسیده که از صدای زنگ در هم از جا می پرم.آشپزخانه را ول می کنم کنارش می آیم و می گویم"عیب از تو نیست صدای زنگ بلند و ناجور است و دل را از جا می کند."می گوید"صدایش آنچنان بلند هم نیست.من آدم سابق نیستم."استکان خالی کنارش را جمع می کنم و دوباره به آشپزخانه می روم.در لابلای شستن و آب کشیدن استکان و نعلبکی ها او و زندگی اش را در ذهن مرور می کنم.هر کس که آدم پیر یا مریضی را سالها پرستاری کند در استرس و کش و قوس آن مریض پیر می شود.اینکه هر لحظه فکر می کنی عزراییل این ساعت یا آن ساعت می آید و روحش را قبض می کند زجر آور است. اینکه لحظه به لحظه حواست به ملک الموت باشد آدم را از درون زهره ترک می کند و عاقبت همینی می شود که با اشاره زنگی از جا می پرد.در دل می گویم من هم عاقبت به سرنوشت او دچار می شوم.دلم هزار فلسفه و راست و دروغ می بافد و آخر با خود می گویم"نه پدر مرا نجات می دهد"با آب کشیدن آخرین استکان شیر آب را می بندم و به هال می روم.او جانماز را پهن کرده است و خدا را حمد و ثنا می گوید.از پریشانی قبل و آرامش حالش در عجب می مانم.