اسپنتان

مزار

می خواستم به یک جای ساکت بروم.جایی که ادمها و شلوغی همراهشان وجود نداشته باشد.به قبرستان رفتم و خلوت مردگان را به هم زدم.می خواستم این بار رسم ادب را به جا آورم و اول کنار مزار پدربزرگ بروم اما از ماشین که پیاده شدم نیرویی مرا به طرف قبر پدر برود.کنار مزار نشستم و فاتحه خواندم.جز این کاری از دستم ساخته نبود.از مرحله گریه و زار زدن هم دیری بود که رسته بودم.پدر را به خدا سپردم و بعد برای عمو فاتحه خواندم و آخر نوبت به پدربزرگ رسید.لنگی مردانه روی مزار پهن شده بود.باد گوشه ای از لنگ را لوله کرده بود.با خود گفتم"این دیگر مال کدام آدم حواس پرتی است.دلم نمی خواست که به خود بقبولانم که کسی قبل از من آن لنگ را به عمد روی مزار کشیده و شاید به این فکر نکرده که باد و باران و نور ان را از هم می درد.لنگ را چون کهنه پارچه ای بی ارزش جمع کرده و روی دیوار کوتاه قبرستان گذاشتم.برای پدربزرگ فاتحه خواندم و بابت دیر امدنم عذرخواهی کردم.از کنار مزار پدربزرگ بلند شدم.سوار ماشین شدم.می خواستم مسجدی را که او بارها در آن نماز خوانده بود ببینم.فاصله اش تا قبرستان زیاد نبود.به آنجا رفتیم.کنار در کوچک مسجد رسیدیم.رنگ رفته و زنگ زده بود.درش باز نمی شد از پشت محکم شده بود.به زور پتک و سنگ پشت در را هل داده و وارد شدیم.مسجد رنگ کهنگی گرفته و گوشه ای از دیوار پشتی را باران خراب کرده بود.داخل که رفتم بر موکت کهنه اش تلی از خاک نشسته بود.با خود گفتم"خب بی بی خواب مردگان را که به هم زدی.در این مکان مقدس کهنه چه می خواهی؟"نمی دانستم که در جواب چه بگویم؟ناچار سکوت کردم.تند به همه جا سرک کشیدم.نمی خواستم کسی ما را آنجا ببیند.گویی می خواستیم خلافی را در خفی مرتکب شویم.دیری نگذشت که جوانی بر در مسجد ظاهر شد برای بازجویی آمده بود.همراهم گفت"برای دیدن مسجد آمده ایم."پسر جوان سری تکان داد و پی کارش رفت.هوا رو به تاریکی می رفت.در مسجد را بسته و به سوی خانه پدری رفتیم.بعد از استراحت کوتاهی به بهانه ای به خانه عمو رفتم.نمی دانم که چند ماه بود که آنجا نرفته بودم.پسرعمو خانه نبود.زنش می گفت که بی خبر بیرون رفته است.وقتی آمد عمه از او پرسید که کجا رفته است؟گفت"اول به قبرستان و بعد به مسجد قدیمی رفته ام."یک لحظه مکث کردم.از این حسن تصادف در عجب بودم.یاد لنگی افتادم که روی مزار پهن شده بود و ته دلم فکر کرده بودم که مال غریبه هاست و آن را روی دیوار پرت کرده بودم.برایش نگفتم که لنگش را چون پارچه ای بی ارزش روی دیوار پرت کرده ام...

Espantan پنجشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۷ 14:16
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان