نسیان
آدمها وقتی به آخر خط می رسند.وقتی دکترها کاری از دستشان برنمی آید.به دعا روی می آورند و اگر به استجابت دعای خود شک داشته باشند که معمولا دارند به ملاها و دعانویسها پناه می آورند.ذکر،جدول،شکل و خطی که قدیمها با زعفران و تازگی ها با روان نویس بر دل کاغذ حک می شود یک نوع آرامش روانی ایجاد می کند که اغلب بیمار را شفا نمی دهد اما در آن لحظات بحرانی فریادرس خوبی است.چند سال قبل زن سیه چرده ای زنگ در را زد.من بی آنکه بدانم کیست در به رویش باز کردم.در نگاه اول به نظر می رسید که معتاد است ولی شک داشتم.چند کوچه پایین تر می نشست و بارها به خانه ما آمده بود.مغرب بود و او با بار و بنه اش به داخل آمد.او را به داخل هال بردم .ظاهر و لباس مندرسش برایم اهمیتی نداشت.داخل هال غوغا بود.آدمهای شسته و رفته با لباسهای فاخر بر بالشت و پشتی ها تکیه زده بودند.آدمهایی که طرز فکرشان با من فرق داشت.با آنکه مثلا صاحبخانه بودم ولی در اصل نبودم.هنوز هم نیستم.مرد خانه می تواند به راحتی طلاقم بدهد و خانه ای را که به نامم نیست صاحب شود.تعریف عروس و زن بودن به نوعی همین است.زن ژنده پوش وارد شد و مرد مسنی از طایفه برآشفت.گفت"چه کسی به تو اجازه داد که در به روی غریبه باز کنی؟"سرها همه به روی من چرخید که چه جواب می دهم.سکوت کردم.شاید هم ترسیدم که حرفی بزنم و او حرف بدی به آن زن بگوید.سیه چرده دم در نشست و بعد از پذیرایی مختصری گفت"برای همسایه رو به رو از یک دعانویس دعا گرفته ام.اما انگار خانه نبودند.می توانی دعا را به او بدهی؟"قبل از آنکه حرفی بزنم مرد مسن گفت"نه!نمی تواند."زن نا امید بار و بنه اش را جمع کرد و رفت.در آن مجلس زنهای زیادی نشسته بودند که حس حسادشان را بی دلیل برانگیخته بودم.با آنکه مهمان خانه ام بودم پچ پچ می کردند و نیشخند می زدند.نیشخند می زدند که پیرمرد بازخواستم کرده بود.من هم حسابی کم آورده بودم.شاید هم چیزی درونم شکسته بود و چیز بزرگتری هم درون آن زن شکسته بود.آن زن رفت.مهمانها رفتند و داستان فراموش شد.نمی دانم آن زن دعا را به بیمار همسایه رساند یا نه اما چند روز بعد مرد همسایه وفات کرد.چند سال بعد پیرمردی که سرم هوار کشید و آن زن ژنده پوش را راند خودش هم بیمار شد و به همان مرحله ی دعا و استغاثه رسید.من به ظاهر همان شب داستان را فراموش کردم یا به حساب جهالت و پیری گذاشتم.آن ژنده پوش را نمی دانم که چه حساب و کتابی کرد اما اگر فراموش کرده بودم نباید امروز ثبتش میکردم.