اسپنتان

حسد

می گوید"نمی دانم چه مریضیی گرفته ام ولی کنار هر کس که می نشینم،گرمای بدنم را احساس می کنند.انگار کنار بخاری نشسته باشند و عرق است پشت عرق که می آید و نمی دانم که این لهیب بدن از کجا نشات می گیرد."در دل می گویم"کو این گرمایی که می گویی من که احساسش نمی کنم.عرق سرد پیشانی ات هم که به چشم نمی آید"و او بدون آنکه منتظر تایید یا حرفی باشد در ادامه می گوید"آزمایش تیرویید و قند که تازگی ها همه گیر شده هم داده ام اما تیرویید و دیابت هم نگرفته ام."دلم می خواهد که بگویم نکند جن و پریها اذیتت می کنند اما حرفم را می خورم.با خود می گویم"او به اندازه کافی رنج کشیده است.وسواس و خناس اضافه است."می خواهد باز هم از بیماری های جدیدش بگوید اما انگار در چشمانم می خواند که حواسم به شمار بیماری هایش نیست.سخن را تاب می دهد و به داستان هوویش می رسد.می گوید"می دانی هیچ زهر و حسدی نسبت به او ندارم اما هر بار که او را کنار شوهرم می بینم دلم می خواهد که سر به تنش نباشد.دلم نمی خواهد برای ثانیه ای ریختش را ببینم."در دل می گویم"حسادت همین است.فکر میکنی شاخ و دم دارد."و در جوابش فقط می گویم"هر زن دیگری هم که جای تو باشد شاید بدتر از این را برای زن دوم شوهرش آرزو کند.لابد قسمت بوده است."تقصیر را بر گردن قسمت می گذارم و دفتر سخن را می بندم.شوهرش پانزده سال پیش زن دوم گرفته است و باید پیشتر از اینها داستانش به رسم عادت به سر شده باشد اما او هنوز درگیر است.درگیر قانون دین است.تا چهار زن روا است و شوهرش هنوز جا برای ازدیاد نسل و تحریک حسادت زنهایش دارد.

Espantan سه شنبه دوم مرداد ۱۳۹۷ 19:31
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان