روز دختر
برایم گل فرستاده و روز دختر را تبریک گفته است.اینکه مرزی برای زن بودن و دختر بودن قایل نشده برایم عجیب می نماید.از او تشکر می کنم و دور از چشم پنهان دوربینهای مجازی قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد و بر روی گونه جاری می شود.زیر باد وزان پنکه و کولر اشکها خشک می شوند و من قلم در دست می گیرم تا آن را داستان کنم.اشکها مربوط به او و تبریکش نیست.داستان،داستان نداشتن پدر است و اینکه تبریک یک پدر به یک دختر با تبریک دیگران فرق دارد و این سخن را هیچ کس درک نمی کند مگر آن کس که پدرش را از دست داده باشد و دیگر اینکه دختر بلوچ فرصت کمی برای دختر بودن داشته و دارد.سر را که بلند می کند نرها فرصت دختر بودن را از او گرفته اند و او باید همسر و مادر نمونه باشد و بعد از آن اگر کسی یادش بماند شاید روز زن را بتوان به او تبریک و تهنیت گفت