اسپنتان

هجرت

قطره های اشک آهسته روی گونه اش می چکید.شوری در سرش افتاده بود و نمی توانست گریه اش را کنترل کند.او زنی چالاک و ورزیده بود.همسایه و فامیل نزدیکمان بود که شوهرش را در جوانی از دست داده بود.زحمت بزرگ کردن فرزندان بر عهده ی خودش بود.هر روز به خانه ما سر می زد و احوال مادرم را می پرسید در دامداری و کشاورزی خبره بود و از طب سنتی بلوچ هم سر در می آورد.هر روزه او را در کوچه یا خانه ملاقات میکردم رسا حرف می زد .با آنکه بی سواد بود ولی همیشه در انجمن مدرسه روستا که من و دخترش در آن درس می خواندیم شرکت داشت.بچه هایش نه به سرعتی که این قلم افسارگریخته می گوید اما بزرگ شدند و سروسامان گرفتند.زن خانه ی روستایی اش را بین بچه ها تقسیم کرد .سهم خودش را فروخت و در شهر خانه ای خرید.فلسفه اش هم این بود که امکانات شهرها بیشتر است.اوایل هفته ای یک بار به خانه همدیگر رفت و امد میکردیم و بعد ها به ماه و سال کشید.هر بار که او دیدم پیرتر و مریض تر میشد اما نسبت به مادرم ورزیده تر بود.دیروز بعد از چند سال او برای دیدن مادرم به خانه مان آمده بود.وقتی مادرم را دید اشکها امانش را برید. شاید خاطرات گذشته برایش زنده شده بود.او به جز چند کلمه حرف از اول تا آخر ملاقات گریه کرد.

Espantan شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۷ 12:27
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان