اسپنتان

مطالعه آزاد

کتاب قطور بود وقتی آن را در دست می گرفتم دستم تحمل وزنش را نداشت و زود خسته میشد.کتابی بود که باید پشت میز می نشستی و مطالعه اش میکردی.من تنبلتر و پرمشغله تر از آن بودم که مثل آدمیزاد پشت میز مطالعه کتاب بخوانم.باید روی کاناپه لم می دادم یا روی زمین یا تختخواب پهن میشدم و کتاب می خواندم یا آن را این طرف و آنطرف با خودم حمل میکردم از آشپزخانه و پشت بام گرفته تا حیاط خلوت خانه متروک.وسوسه شده بودم که کتاب را چند تکه کنم و بعد که به پایان رسیدم دوباره با چسب سرهمش کنم.می دانستم که کار درستی نیست.رو به او گفتم"اجازه هست کتاب را تکه کنم؟"گفت"نه اجازه نیست کتاب را تکه و پاره کنی"به او گفتم که کتاب را سالم نگه می دارم اما هنوز بیست صفحه از آن را نخوانده بودم که خسته شدم. با احتیاط جلد چرمی کتاب را جدا کردم و دویست صفحه از کتاب را از کل کتاب جدا کردم.کتاب در حمل و نقل ها و یک در میان خواندنهای روزانه یا شبانه من رنگ کهنگی گرفته و هنوز به آخر نرسیده است.چند بار خواستم که به او بگویم که زیر حرفم زده ام و کتاب را به بخش های کوچکتر تقسیم کرده ام اما هر بار سکوت کردم.من فرمانبرداری که او تصور میکند نیستم.خودم میدانم که نیستم.در سالهای دور راهنمایی و دبیرستان کتاب همکلاسی هایم تمیز و جلد کرده بود.برایم سوال بود که آنها چطور لای کتاب خود را باز و بسته می کنند که چنین تمیز و دست نخورده می ماند.کتابهای من در آشپزخانه و کنار گاز و قابلمه و پشت بام رنگ خاک و کهنگی می گرفت یا صفحاتش آنقدر صفحه می خورد که دیگر به حالت بکر و تمیز اولش برنمی گشت.هنوز انگار من همان دانش آموز شلخته دیروزها هستم وقتی به خواندن کتابی پیله کنم تا به آخرش برسم کتاب از رنگ و رو می افتد.

Espantan جمعه هشتم تیر ۱۳۹۷ 4:6
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان