اعتیاد
جان به لبش رسیده و با دستان خود پسر معتادش را تحویل کمپ بازپروری معتادان داده بود.برایم ماجرا را تعریف کرد و منتظر عکس العملم بود که او را محکوم میکنم یا کارش را تایید میکنم.پسرش با پای خود برای بازپروری نرفته بود.واضح بود که بعد از آزادی مثل دفعات گذشته به اعتیاد روی می آورد .اما نبود یک ماهه پسر معتاد فرصتی برای استراحت مهملک بود.او طی این یک ماه می توانست بدون آزار و اذیت پسرش که دایم از او پول مواد درخواست می کرد در آرامش زندگی کند.این تصور من بود که از بیرون به زندگی آن زن نگاه میکردم اما از رنگ رخسار مهملک پیدا بود که دلش در مرز انفجار است.دل مادر با تمام دلها تفاوت خاص دارد.مهملک چایش را تلخ سر کشید .من هیچ حرفی در تایید یا محکومیت کارش نزدم.حتی حاضر نشدم که به او دلداری بدهم که شاید این بار پسرش برای همیشه فعل خلافش را ترک کند.تنها چیزی که در ذهنم نقش بست حرف مریم بود که وقتی او هم پسر معتادش را تحویل کمپ داده بود برایم گفته بود که هر صبح معتادان را در حوض آب می اندازند تا حسابی حالشان جا بیاید و اعتیاد از سرشان بپرد.راست و دروغ حرفش را نمی دانستم اما دلم به حال پسر مهملک و بیشتر از آن به حال مادرش سوخت.با طرح پرسش بیربطی بحث را عوض کردم.باب گفتگوی جدید آن زن درمانده را برای ساعتی از دنیای پر از غمش بیرون آورد ولی در دل می دانستم که مسکن فقط از شدت درد می کاهد و درمان نمی کند.