مهمان نوازی من
موهای رنگ شده و دستان نیمه لختش خودنمایی می کرد.در دل غر زدم که خدا و پیغمبر اینها را نادید می گیرند ولی کافی ست آدمی مثل من دست از پا خطا کند تا حسابش را در همین دنیا برسند. آنها هم که چشم پوشی کنند آدمهای متعصب دور و بر چشمشان را نمی بندند.در ادامه غر زدنهایم گفتم او که به شوهر من محرم نیست چطور به این راحتی زلفش را جلویش پریشان کرده است.بعد هم بر خود نهیب زدم که تو که اینقدر متعصب و سخت گیر نبودی.لابد او هم به همین سبک مو و دست لختکی بزرگ شده است.تا بساط صبحانه را جمع کردم در دل مشغول سبک و سنگین زنی بودم که از شب گذشته با همسرش مهمان خانه مان بود.سفره را که جمع کردم .افکارم هم جمع و جور شد یا به نوعی راضی شدم که مهمان فارسی ام را همانگونه که هست بپذیرم.وقتی ناهار را بار گذاشتم فکری دایم آزارم می داد"از وقتی دختر دبیرستانی بودم با آنکه سن و سالم کم بود ولی دایم در حال پخت و پز بودم.آنها می آمدند،می خوردند و می رفتند.نمی دانم آن روزها چطور به آن همه مهمان رسیدگی می کردم؟"دین می گوید مهمان حبیب خداست ولی نمی دانم که مهمانها تا چه حد و مرزی حبیب خدا هستند؟بساط ناهار پهن و برچیده شد و من هنوز دلخور بودم.وقتی مهمانها رفتند از خستگی رو به موت بودم و مطلب جدیدی آزارم می داد.بر زبان آوردنش کفر است.