فصلی دیگر
چشمم بر صفحه تلویزیون و تصویر زنده خانه کعبه خشک می شود.یاد سعیده می افتم.دختر قدبلندی که دوران تربیت معلم رفیق شفیقم بود.ما هیچ وجه اشتراکی نداشتیم اما نمی دانم چرا با هم دوست شده بودیم؟دوستیی که با سر آمدن دوران تحصیل به سر آمده بود.باری او با چشمان سیاه و درشتش نگاهی به چهره ام انداخته و پرسیده بود"اگر بگویند بین سفر کربلا و مکه یکی را انتخاب کن.کدام را انتخاب می کنی؟"آن روزها من شور کربلا و عشقی وصف نشدنی به نوه پیغمبر داشتم.عشقی که از حد و مرز گذشته بود و مرا در خواب تا کجاها که پرواز نمی داد.عشقی که از مرز مذهب گذشته بود.در جوابش گفته بودم که کربلا!او بلندبلند خندیده و گفته بود"ولی من مکه را انتخاب میکنم و می دانم که تو نیز یک روز به این نتیجه می رسی که مکه را برگزینی."حال از آن روزهای جوانی و شیدایی سالها می گذرد.نمی دانم سعیده به سفر مکه رفت یا نه؟من به سفر کربلا نرفتم.بعدها شور دیدار شهر پیامبر در سرم افتاد و باز نرفتم و حال دلم نه هوای کعبه دارد و نه سودای کربلا در سر دارد ولی ساعتها می تواند در سکوت شب به گلهای قالی چشم بدوزد و قصه ببافد.داستانی مفصل از فصلهای زندگی