اسپنتان

حساب

غذایی را درست کرده بودم که او دوست داشت.خندید و گفت"وای ببخشید ولی من مجبور شدم جای دیگری غذا بخورم."آنقدر عصبی شده بودم که دلم میخاست میز و مخلفاتش را سرش خراب کنم ولی خود داری کردم.با خود گفتم"تو که کار زیادی نکردی فقط قسمتی از روز تعطیلت را به آشپزی خاص اختصاص دادی."رو به رویم نشست و گفت"سالها قبل بارها و بارها مجبور شده ام دو بار غذا بخورم.بیرون و با دوستم به اجبار غذا خورده ام و یک بار برای آنکه تو ناراحت نشوی یک دور دیگر با وجود سیر بودن با تو غذا خورده ام.تصورش را بکن،مثلا قورمه سبزی و ماهی را روی هم خورده باشم."خندیدم و گفتم"خب مجبور که نبودی!مثل امروز واقعیت را میگفتی."گفت"از ترس نگفته ام."گفتم"یعنی اینقدر ترسناک هستم."خندید و حرفی نزد.اوایل فکر میکردم که فقط من لولو خورخوره ی داستانها هستم اما وقتی در مدرسه،مهمانی یا هر جمع زنانه ی دیگری بحث می شود به این نتیجه می رسم که درصد لولو خورخوره بودن زنان دیگر هم بالا است.آنهایی که نازشان خریدار داشته تا جایی که جا داشته در زندگی جولان داده و یکه تازی کرده اند.او حقیقت ماجرا را گفت و خودش را راحت کرد.من از راستگویی اش خوشحال نبودم در حالیکه جای خوشحالی داشت.شاید نگران جرینگ سکه ای بودم که روی زمین افتاده و از اعتبارم کاسته بود.

Espantan چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ 8:17
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان