دهان زمین باز شده و سر خر در آمده بود.این ضرب المثل مادربزرگ بود وقتی که یک آدم بعید به خانه اش می آمد.زنی که به خانه ما آمده بود به همان نسبت بعید بود.بعد از احوال پرسی سریگ بلوچی اش را مرتب کرد و گفت"می دانستی که مادرت خواهر رضاعی من است؟"گفتم"نه!"گفت"ولی مادرت خواهر رضاعی من است.خیلی وقت است که دلم می خواست ببینمش. امروز دیگر به سر خود کردم و آمدم."گفتم"کار خوبی کردید "در حالیکه تازه از مدرسه آمده بودم و حوصله احدی را نداشتم.گفت"ما دو عزاداری را پشت سر گذاشتیم و شما به پرسه نیامدید."گفتم"دلم میخاست که بیایم اما فرصت نشد."با خود گفتم"پس سنگینی غمها پایت را به این خانه کشانده.آمده ای باری را بگذاری و بروی.شاید هم برعکس."هنوز ربع ساعت نگذشته بود که بلند شد تا برود.گفتم"این چه آمدن و رفتنی بود؟"گفت"دیر وقت است.عادت ندارم که وقت نماز عشا جای دیگری به جز خانه خودم باشم.گفتم"چه عادت خوبی اما می توانی همینجا هم نماز بخوانی."گفت"نه!فرصت برای ماندن زیاد است اما امشب باید بروم.به همان سرعتی که زمین دهن باز کرده بود و او را تحویل داده بود.زمین دهن باز کرد و او را بلعید.
Espantan
یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶
2:30