قضاوت
تعطیلات پنج روزه به سر آمده بود و من باید میرفتم.باید خانه و زندگی ام را رها میکردم و به مدرسه میرفتم.از خانه تا مدرسه راه زیادی نبود اما گویی جغرافی نیاموخته بودم.شاید هم طور دیگری آن را یاد گرفته بودم که در آن فاصله کم من زیر و زبر میشدم.لباسهای رنگین و روشنم رنگ سیاهی میگرفت. حرف زدن بلوچی ام فراموش میشد و رنگ فارسی میگرفت.مقام کدبانوی خانه به معلم حلقه به گوش آموزش و پرورش تنزل پیدا میکرد.سقوط آزادی که فقط خودم شاهدش بودم و ته دلم میدانستم که آنقدرها که برایت فلسفه بافته اند معلم بودن ارج و قربی ندارد.به مدرسه که رسیدم.دانش آموزان رو به خدایشان ایستاده بودند و دعا را بلند بلند آمین میگفتند.من از جلوی آنها گذشتم و حجابی شدم بین زمین و آسمانشان.به دفتر مدرسه که رسیدم.زنی دردمند جلویم را گرفت.آشنایی دور بود.زندگی او را به ستوه آورده بود.تعریف داستانش که به آخر رسید گفت"تو بگو چه کار کنم؟فردا قرار دادگاه خانواده دارم."گفتم"یک بهار و تابستان گذشت و تو هنوز درگیر دادگاه و پاسگاه هستی؟"گفت"بله!"گفتم"برایت قضاوت کنم؟"گفت"بله"میدانستم که زنها حق قضاوت ندارند.نهایت هنری که دین برایشان به خرج داده حکم وکالت است."گفتم"گذشت کن.اموالت را نصف کن.نصف تو و نصف شوهرت."گفت"نه!حق بچه هایم ضایع میشود."گفتم"پس به قاضی بگو اموال را تقسیم بر سه کند.یک سهم هم برای بچه هایت در نظر بگیر.نمیشود که تا آخر در ستیز باشی."گفت"باشد."خداحافظی کرد و رفت.او رفت و من از حکمی که بدون پشتوانه علمی برایش رانده بودم پشیمان شدم.وارد دفتر مدرسه که شدم.همکاران همه بشاش و سرزنده بودند گویی من جسد متحرک جمعشان بودم.پروانه گفت"چطوری خانمی؟"گفتم"طبق معمول ،امروز هم حوصله مدرسه ندارم."گفت"وای!باز این فاز منفی شروع به کار کرد."خندیدم وممتد سکوت کردم.