اسپنتان

خرافات

پروانه مستقیم به سوی صورتم پرواز کرده بود.چشمانم را ناخودآگاه بسته بودم.از پسرم پرسیدم"چه رنگی بود؟"گفت"سیاه"پدرش گفت"نه!سبزرنگ بود."در دل گفتم"که کاش سبزرنگ بوده باشد."اما دلم حری پایین ریخته بود."تجربه های خرافی ام میگفت"پروانه خبر از اتفاقی ناگوار دارد."و بر خود نهیب زده بودم که بر دیدن آن مظهر زیبایی نفوس بد نزنم.به وقت خواب تا چشمانم را بسته بودم.به وسعت خیالم مردی محزون سر در گریبان غم فرو برده جلوی پلک خیالم ظاهر شده بود..دلیل غمش را در آن لحظات پلک بر هم گذاشتن نفهمیده بودم.با خودم گفته بودم"او که دیگر فکر نکنم غمی داشته باشد."و از کنار خیالم گذشته بودم و خدا می داند که کی به خواب رفته بودم.با صدای غیرمعمول زنگ موبایل بیدار شده بودم.آن سوی امواج مردی بود که پسر جوانش در سی سی یو بستری بود.من فقط چند بار آن پسر را از فاصله دور دیده بودم اما دیدن و ندیدنش انگار فرقی به حالم نکرده بود.فقط از صبح تا غروب از شدت نگرانی دلم مثل سیر و سرکه جوشیده بود و تنها کاری که از دستم ساخته بود دعا ودعا و نیایش بود.

Espantan جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶ 0:16
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان